می روم تنهای تنها می گذارم
تا ببینم می رسد روزی
که با بغضی گرفته،آه گونه،رعد گیرد برقی زند
گلو با بارش ابری بشوید
فریاد٬فریادی زند
که یادش باد
یادش باد،روزی قطره ای بودش که خوش نالید و بارید و برفت...
.تو لحظه ها و دقیقه های اخر..........
.وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه........
زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه
یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه
خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه
یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه
یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه
هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه
امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین........
زندگی خیلی طولانی نیست...............

خدایا ...
یعنی کار ما در این دنیا این است
که میان سالها و قرن ها
در پی آواز حقیقت بدویم و تو را بجوییم
ولی هر لحظه با یک خطا و اشتباه شاهد دور شدن از تو باشیم ؟؟؟
ای خدا
یه جورایی دیگه کم اوردم دیگه نمیتونم کاسه صبرم لبریز شد
پس کی تموم میشه
خدایا اگه این امتحانه پس این امتحان کی تموم میشه
واسه ی همه ی بنده هات این جور یه؟
اونا رو هم این جوری امتحان میکنی
نه فکر نکنم
فقط منم که اینجوری از درگاهت طردم کردی
انگاری من و نمیبینی
به خداییت قسم که دیگه نمیتونم
اکه امتخانه یا هرچی که هست چرا تموم نمیشه
من بریدمممممم
چقدر تلخ است نوشتن وقتی می دانی چه می خواهی بگویی و نمی توانی بگویی اش
مثل الان من
که یه عالمه حرف نزده تمام وجودم رو پر کرده
اما
هیهات.............
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند
(دکتر علي شريعتي)

هیچ وقت به دل کوچیکم راه ندادم که عاشق بشه
یه تابلو کهنه جلوی ورودی قلبم بوده که روش نوشته:
عاشق شدن ممنوع!
فقط دوست داشته باش
همه ی چیزای دوست داشتنی رو
آی آدما!
یه جایی از جغرافیا سراغ ندارین
که جوگیر عشقای دروغین نشده باشه
و من خسته
بتونم آدامس بی وفایی رو که به قلب همه چسپیده بکنم و بگم:
جسارتا"همه بیاین عاشق شین"

ميدوني
بهت زندگي ميده
خونه ميده
خانواده ميده
دوست ميده
سلامتي ميده
شادي ميده
شرايط خوب ميده
فكر ميده
عقل ميده
عشق ميده
خلاصه همه چي ميده
بعد بهت ميگه فلان كار رو نكن
اونوقت تو از همه چيزهايي كه بهت داده استفاده ميكني و مستقيم ميري همون كاري رو ميكني كه گفته نكن

تا بگوید که هنوز،پر امنیت احساس خداست
ماه من ، غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست ، که خدادارند
ماه من!غم و اندوه ،اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی واکن
و بگو با دل خود ، که خدا هست، خداهست
او همانی است که در تارترین لحظه شب ،راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام غرق شادی باشد
غصه اگر هست، بگو تاباشد
معنی خوشبختی،بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغ اند.همه را با هم با عشق بچین
ولی از یاد مبر ؛
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
ودر آن باز کسی می خواند؛
که خداهست ، خداهست
و چرا غصه؟!چرا؟

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد